داستان ملانصرالدین.

خرید بک لینک

آخرین مطالب

    امکانات وب


    ♦️روزی باران شدیدی می بارید.
    ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد.
    در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
    ملا داد زد: آهای فلانی!
    کجا با این عجله؟
    همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟

    ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
    همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت.
    چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
    فریاد زد: آهای ملا!
    مگر حرفت یادت رفته؟
    تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟
    ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم!!!

    ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98...

    ما را در سایت ðx9fx93x98Ùx86کات عبرت Ø¢Ùx85Ùx88زðx9fx93x98 دنبال می‌کنید

    برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 12:52

    صفحه بندی